ساعت 4:23 است.ما روی زمین آسفالتی آسفالت نشده نشسته ایم و تهران زیر پاهایمان است.طوری نشسته ای که خورشید نسوزانتم.باد خنکی می وزد.چشمانم را بسته ام و سرم روی شانه توست.دوستت دارم.سرم را بلند می کنم تا دوست داشتن را در چشمهایم نشانت دهم،کسی با لبخندی متعجب از مهربانی نو ظهورم نگاهم می کند.

باید از شکم بالا آمده ام خجالت بکشم که به یادت دارم؟