روی نيمکت خالی پارک لاله ولو می شوم و يک له نشده اش را آتش می زنم.به چشم غره های پير زن نيمکت بغلی بی تفاوتم و به پرش مداوم عضلات پاهایم فکر می کنم که ناگهان در مقابل هجوم ماشينهای چراغ سبز ديده،کشفشان کردم

ـ بکش جلو ديگه. اگه تونستن يه پاس سالم بدن

بر راحتيه گالری ۲ لم داده ام و چشمم به در است.همه زنها شبيه همند.من عينک دودی را روی موهايم گذاشته ام و با يک مرد آمده ام موزه.مثل خودم جلوی تابلوها مکث می کنم.رد می شوم و بر ميگردم.عقب گرد پاهايش عين هميشه ي من است.

- با اين داور شون.آخه اين خطا بود؟

به تابلوی ميرحسين موسوی طوری لبخند می زنم که همه ببينند.که فکر کنند من می شناسمش.آب توبه در جوار ضريح بر سر می ريزم.حتی سپيده هم نيست.دلم می خواست پيش مهدی بودم.

ـ گل گل