من مسيح نيستم اگر بودم هم آنچه کشته ام را زنده نمی کردم

من بقره نيستم پوست زردم را به هر مرده بمالی زنده نمی شود

من باکره مقدس نيستم که سوار پرشيای سفيد شد

من به پاکی سنبله برف شهريور نيستم

من خط آبيه دور چشمهايم نيستم

من دختر پدرم نيستم

من من نيستم

من دانا تر از شما نيستم پس احمقها چرا نمی فهميد من آنکه می بينيد نيستم

من آنچه تو ديدی هم نيستم تو هم نخواستی ببينی جز آنچه می خواستی

انقدر می شناسيدم که اينجا هم نمی تونم بگم کيم