بعد از مدتها دلزدگي از فيلمهاي ايراني و عكسهاي روي پرده ها "بازهم سيب داري؟"اشتياقم به فيلم و سينما را بازگرداند و تصميم گرفتم در تاييدش چيزي بنويسم.

فيلم در صحنه اول تكليفش را با بيننده معلوم ميكرد.صحنه اي تكرار شونده در طول فيلم:يورش سواراني بر اسب و موتور سيكلت كه داس يا تفنگ بر گرده داشتند اين صحنه فيلم را خاص و دور از انتظارات كلاسيكي مي نمود كه در واقع نيز همينطور است.فضا و اتفاقات جاري كاملا دور از انتظار است.

باز هم سيب داري و در واقع باز هم ايران شيوه اي متفاوت براي بيان را انتخاب كرده است.در دوره اي مانند امروز زيركانه ترين راه بيان اوضاع و شرايط شيوه هرابالي است.همانطور كه او روزي در چك مهر و موم شده براي فرار از سانسور شيوه اي جزخود سانسوري را در پيش گرفت و مخاطبانش توانستند عمق را از ظاهري طنز گونه(و نه كمدي)دريابند شايد حالا عصر معادلي براي آن در ايران است.مفاهيمي غير قابل بيان كه در زير تصويرهايي بديع سرك مي كشند و گاه آشكارا بيان مي شوند.اينكه چطور هركه بيدار است سوداي آشوب در سر دارد و شايسته مجازات است مگر ايران امروز نيست؟مگر هر كارگزاري كه وارد دعوايي مصلحتي(كه ضرري براي منافعش ندارد و بساطش را به هم نمي ريزد)نشود نبايد از بازي خارج شود؟اين روايت مردم را نه بر اساس لهجه و قوميت كه بر اساس رويه زندگي طبقه بندي مي نمايد.آنها كه با خواب سرگرم اند آنان كه با جنگ، آنان كه با گدايي و آنان كه با شيون.

مقوله ديگري كه فضلي هنرمندانه به آن مي پردازد انقلاب است البته نه صرفا نوع اسلامي اش.ورود يك رهبر خارجي نه چندان درد آشنا و دلسوزي هايش، تحقير ها و ترغيب هايش و سرانجام باور رهبر شدنش!راهي بهتر از توهين به غيرت يك ايراني را براي ترغيبش به كاري مي شناسيد؟و نسل فدايي هميشگي:جوانان و زنان.آنها كه گوششان پر بود رفتند چون بارها آخرش را ديده بودند و آنها كه ماندند بالاخره آخرش را ديدند:رهبر خارجي كه چيزي براي از دست دادن ندارد به راحتي جا مي زند چون خانه اي كه مي سوزد مال او نيست و خوني كه مي ريزد هم نه مال اوست و نه خويشانش.

و اما اسم فيلم كه از تصويري فوق العاده آغاز مي شود:زنده به گوراني در قبرستان و نگهباني كه با همان حقه قديمي انسان را مي فريبد:سيب. و همين سيب و صورت ظاهر هنرپيشه نقش اول مرد نامي آشنا را در ذهن تداعي مي كند:حسن كچل.قهرمان قديمي داستان ايراني با همان روايت رانده شدن از خانه توسط مادر و دنبال سيب(شكم)رفتن و هنگام سير شدن پي عشق(دل)شدن.كه جز براي خود(حتي آنجا كه براي نجات كودكان مي دود)براي ديگري كاري نمي كند همانطور كه از جان نوزادي براي نجات خود مي گذرد.و دست آخر كه ديدي وسيع تر مي يابد مي فهمد كه براي سير ماندن هميشگي بايد آز داشت و با اينكه خسته است مي دود براي زمين و سالار شدن پس در آخر همانطور كه در طول فيلم اين راه را قدم به قدم طي مي كند معصوميت انساني و غريزه را با زيركي و زياده خواهي عوض مي نمايد.گرچه كشف بعضي نكات بيننده را به وجد مي آورد اما گاهي هم بيان بي پرده آن علاوه بر گرفتن اين وجد ساختار كلي و پرده پوشي را زير سوال مي برد.

فيلم صحنه پردازي هاي بسيار قوي، فضايي جذاب و سبكي خاص دارد و گرچه اولين ها چندان چنگي به دل نمي زنند اما باز هم سيب داري تقريبا از اين قاعده مستثناء بود.

آنچه گفتم يك نقد نبود فقط ترغيبي بود(با قبول مسأوليت) براي تماشاي اين فيلم چون اكران آن در خارج از جشنواره بعيد به نظرم رسيد.