تازگي ها در خواب هايم پسر مي شوم.هيچ شباهتي به خودم ندارم اما مي دانم كه خودمم.از همان دانستن هاي خوابي.هركي شماره اش از قرعه بيرون بيايد سه روز از بهترين روزهاي عمرش را خواهد داشت.شماره اش در آمده كاغذ را به دستش مي دهند من فقط سفيدي كاغذ را مي بينم اما او مي خواند.دوست دخترش به او تكيه داده او هم بازوي چپش را دور كمرش حلقه كرده.صورت دوست دخترش را نمي ديدم.پشتشان به من بود.اما همديگر را دوست داشتند. با هم روي يك پله از پله برقي ايستاده اند و كاغذ را مي خوانند.من بالاي پله ها نگاهشان مي كنم.كاغذ را مچاله مي كند و مي فرستد لاي پره هاي پله برقي.بعد با هم مي پرند.شماره من را مي خوانند.يك زن چاق درست شبيه مادر شوهر دختر خاله ام امروز اين شماره را به من داد.چشمهايش درست مثل مادر شوهر دختر خاله ام مي خنديد.چشمهاش با رنگ لباسش عوض مي شود.وقتي شماره را به من داد كت و دامن مشكي پوشيده بود اما چشمهاش طوسي بود.شماره ام را خواندند.رفتم روي پله برقي.كاغذ را مي خواندم.مردم آن پايين برايم هورا مي كشيدند.يادم نيست روش چه نوشته بود اصلا همان موقع هم نمي دانستم اما وقت پريدن نپريدم.مسئول پله ها زهرخند زد.سرم را بالا گرفتم كه آنچا در ميان دستانم بود را نبينم.اما روي دستم وول مي خورد.چند كرم كوچك كرم رنگ.چشمهايم قويتر شد چند جنين نارس كه معلوم نبود مال چه جانوري است.به پهلو دراز كشيدم.از گردن تا ناف هفت پستان درست شبيه پستان سگ روي تنم جوانه زد.لوليدند سمت تنم.هر كدام به يكي آويخت.بزرگ شدند.تنم صاف شد. هفت سگ يكدست سياه.مي خواستند بگردانمشان.دور گردن هر كدام يك روبان قرمز براق گره زدم.رفتيم پارك.درست شبيه پارك نزديك خانه قديم پگاه.پگاه مانتو سفيد و آبي پوشيده بود.به عكس ايمان در آينه ماشين لبخند مي زد.هيچوقت  اين لبخندش را نديده بودم.هرگز هم فراموش نمي كنم.مي خوايم بريم اكس پارتي.خواهرتم مي برم.حامد كلاه سرمه اي سرش بود.پگاه خريده بود.برگشت عقب.گفتم پارتي دخترونه است.هر هفت تا، پسر بچه شدند با كرواتهاي كشي قرمز براق.از هماني كه حامد سرمه ايش را داشت.عكسشم داريم.رفتند بالاي سرسره.حامد هفت تا دختر بچه با خودش آورده بود.ايمان و پگاه ته پارك به هم آويخته بودند.دختر شدم.انگار من بالاي سرسره بودم.دختر بچه ها موهاشان خرگوشي بود.بيخ هر دسته يه روبان سرمه اي  پاپيون زده بودند.دختربچه ها بالاي سرسره به پسرها آويختند.پسرها پاپيون كردند.همه پسرها دختر شدند.با روبانهاي سرمه اي بيخ هر دسته مو.از روي سكو پرت شدم پايين.مسئول سكو زهرخند مي زد.داشتم مي پريدم اما مغزم خواب را با دور تند پخش مي كرد كه تمام شود.چند دست زير پايم سبز شد.به سكوي بعدي رسيدم.مردم برايم هورا كشيدند

 

 

پي نوشت:سپيده مي گه شام زیاد خوردي!!