كمتر از دو ماه پيش يكي از بهترين كتاب هاي رومن گاري يعني خداحافظ گاري كوپر رو خوندم.گرچه از پايان داستان اصلا خوشم نيومد اما اين كتاب پر بود از شخصيت هاي جالب و عجيب.مثل صاحب خونه اي كه اسكي بازها توي تابستون به اونجا پناه مي آوردن.جوان چاق و پولدار و هم جنس بازي كه به خاطر تنگي نفس به بالاي كوه پناه آورده بود و پر بود از نقل قول هاي عجيب.
اما يكي از زيباترين بندهايي كه من توي اين كتاب خوندم مربوط به اوايل كتاب بود كه يك راهنما كه اسكي بازها و كوهنوردان رو به بالاي كوه مي آورد متوجه رابطه همسرش با يكي از كوهنوردها مي شه.و از اون به بعد هميشه نگرانه كه كدوم يكي از كوهنورد ها در حال حاظر با زنش مي خوابه.تا جائيكه حتي شك مي كنه كه بچه اش مال خودش نباشه و شروع مي كنه به مقايسه عكس پسرش با عكس هاي كوهورداني كه يه زماني راهنماشون بوده.و با قهرمان داستان(آمريكايي 20 ساله ايكه آرزو داره به مغولستان خارجي بره و بايد از دخترهاي باكره دوري كنه و اصلا اسمش يادم نمي ياد) درد دل مي كنه كه: نمي دوني چقدر سخته كه بفهمي بچه اي مال خودت نيست.آمريكايي هم بهش مي گه دنيا پر از بچه هاييكه مال من نيستند!!!
نمي دونم چرا مدام يادش مي افتم شايد چون وقت امتحاناته اما اگه نخوندينش حتما بخونيد گرچه فضاي سياسي خاصي داره اما يه شاهكاره.