سر کلاس مزخرف آلی ۲ بوديم.طبق معمول دير رفتيم سر کلاس.هنوز ۱۰ دقيقه نگذشته بود که يکدفعه يه گله ابر سياه دوييد تو آسمون.در عرض کمتر از ۵ ثانيه کلاس تاريک شده بود و هنوز ۳۰ ثانيه نگذشته بود که ديگه حتی تا ته آسمون هم يه لکه آبی نمونده بود.من و اون زل زده بوديم به آسمون.اون نه بغل دستيمه(بغل دستی ام زهرا خراسانی بود اون روز) نه همکلاسی و نه دوست.جنسش فرق داره.انقدر زل زديم تا استاده کوبيد رو ميزش.مجبور شديم آسمون رو ول کنيم.بعد اون شروع کرد نوشتن.من هم منتظر شنيدن صدای مف بالا کشيدن اولش شدم .که يعنی((نوشتم تموم شد)).دومی هم موقعيه که شعرش رو ازش می گيری تا بخونی.شعرش رو گرفتم تا بخونم و دومی رو شنيدم.*اين خاطره رو فراتر از بعد زمان و مکان هميشه دارم با خودم.ديشب هم بود اما نمناک.و حالا نوشتمش.

*:می خواستم شعره رو بذارم اما آرشيوش رو به روز نکرده بود.