جاودانه بودن بی معنی است. به غير از انسان موجود ديگری نيست که جاودانه نباشد٬ زيرا همه از مرگ بی خبرند. آنچه الهی٬ وحشتناک و غير قابل فهم می نمايد اين است که خود را جاودانه بدانيم.من به اين نکته پی برده ام که به استثنای معتقدات مذهبی چنين اعتقادی بی اندازه نادر است. يهودی مسيحی و مسلمان همه از جاودانگی سخن می گويند٬ ولی احترامی که به اين دنيا قائلند نشان می دهد که فقط به آن اعتقاد دارند.زيرا دنياهای ديگر را که شمارشان بی نهايت است خاص پاداش دادن به انها يا مجازاتشان می دانند٬ چرخه بعضی از مذاهب هندی به نظرم منطقی تر می رسد.

اگر دوره زمانی بی پايانی را در نظر بگيريم با موقعيت ها و حوادث بی پايان آن٬ غير ممکن است که در طول آن دست کم يکبار اوديسه را ننويسيم.هيچکس کسی نيست٬ يک انسان جاودانه تمام انسانهاست. مثل کرنليوس اگریپا٬ من خدا هستم٬قهرمان هستم٬فيلسوف هستم٬شيطان هستم و دنيا هستم٬ و اين خود روشی خسته کننده است برای گفتن اينکه من وجود ندارم.

برای انسان فانی همه چيز ارزش جبران ناپذير و نا معلوم دارد.در عوض نزد جاودانگان هر عمل(و هر فکر) بازتاب چيزهايی است که در گذشته به آن عمل کرده اند و يا علامت صادقانه چيزهايی است که در آينده تا حد سرگيجه آوری تکرارشان خواهند کرد.هيچ چيز نيست که در خلال آيينه های لايناهی گم شده باشد. هيچ چيز نمی تواند فقط يکبار اتفاق بيافتد٬ هيچ چيز دقيقا گذرا نيست.امر رثايی٬ جدی يا تشريفاتی برای جاودانگان به حساب نمی آيد.

  بورخس