آقاي مصطفي وزيري از دوستهاي پدرم كه در هجده سالگي براي ادامه تحصيل به امريكا رفت و درسش رو در رشته مهندسي نفت نيمه كاره رها كرد و وكالت خوند و در فرانسه مدتي وكيل بود و بعد اون رو هم رها كرد و پزشكي رو انتخاب كرد و حالا يه پزشك بدون مرزه‚ و مدتها در افريقا‚نپال‚افغانستان و بنگلادش مشغول به كارش بوده‚تازگي ها به ايران برگشته بود و پدرم رفت ديدنش.ممكنه خيلي ايده آليست به نظر بياد ولي پدرم مي گفت اون براي اينكه بتونه تو خونه اش زندگي كنه همه سراميك هاي خونه اش رو كنده و آجر چيده بود.(قراره بعد از عيد برگرده.اگه خودم رفتم خونه اش بيشتر توضيح ميدم.)بابا وقتي برگشته بود خونه مي گفت اينجا بهشته.قلبم گرفت تو خونه اش.خلاصه ‚گفته بود من يك زن و جنين نه ماهه داخل شكمش رو وزن كردم.سي كيلو بودند.بعد هم گريه اش گرفته بوده و...

 

اون روز كه رفته بودم خريد‚يه دفعه ياد اون حرفش افتادم‚بعد گفتم خوب چيكار كنم؟پول ها رو شمردم و كفشم رو گرفتم و اومدم تو خونه اي كه هنوز سراميك هاش سر جاش بود.حالااگه موافقت بشه! مي خوام يه مدت باهاش برم.گرچه انگيزه هام كاملا با مال اون متفاوته.