ديدی؟

بازهم صبحانه ام سيگار بود و يه نارنگی

چون مربای گيلاسی که همه می خوردن چند تا چشم ماهی بود که تو يه کاسه خون

خيس خورده.

گفتم که عزيزم من شفا ناپذيرم.