چهارده ،پونزده ساله که بودم؛ مامانم به زور منو می فرستاد تو حوض خونه امون که آب

تنی کنم.بعد می رفت پسرهای تو کوچه رو می گفت بیاین اینو نگاه کنین.می خوام

خجالتش بریزه.

حالا باز هم با همون شدت بلوک سیمانی رو از بالا به سرم می کوبی؟


پی نوشت:گمون نکنم اون صحنه ها به این زودی از یادم بره.در ضمن قسمت اول یک زندگی حقیقی بود.