اين پنجشنبه آقای مهندس که اومد خونه از بوی گند دماغش چين خورد.ولی وقتی ديد

بو از حمومه و فهميد که بوی چيه ؛واقعآ خوشحال شد.به دلش صابون زد که امشب

با يک بدن کاملآ نرم روبرو ميشه و تلافی خستگيِ يک هفته کاملآ در می آد.زود

لباساشو عوض کرد و تصميم گرفت يه چرت بزنه تا مثل هفتهِ پيش زودتر از موعد

خوابش نبره و مجبور بشه يک هفته ديگه هم صبر کنه.

از خواب که پاشد؛يک سلام عليک گرم با خانومش کرد و کلی تحويلش گرفت و تازه

ظرفهای شام رو هم شست ولی خيلی زود پشيمون شد.يعنی چند ساعت بعد .

وقتی که فهميد اين بوها اصلآ ربطی به خودش نداشته و حدس زد که در عوض دوست

پسر دختر بزرگش  به يک ضيافت نرم دعوت بوده.طفلکی آقای مهندس.