چند شب پيش شاهد سنگسار زني در سال تولدم بودم.آرامشش هنگاميكه گوني سفيد
را بر صورت و بدنش مي كشيدند ابتدا مرا وحشت زده سپس شگفت زده و دست آخر
_درست زمانيكه معده ام هرآنچه خورده بودم را پس زد_ تحريك كرد.تحريك زماني
به اوج رسيد كه منشاء آرامشش را درك كردم.
اصولاً انسانها از دو چيز بيش از ساير چيزها در زندگيشان مي ترسند:يكي طرد
شدن و ديگري مرگ.
البته بايد اقرار كنم كه زنها از چيز سومي هم مي ترسند:مورد تعرض واقع
شدن.اما يك به اصطلاح بدكاره از هيچ كدام اينها نمي ترسد.يكي را پشت سر
گذاشته، يكي برايش عادي است و ديگري را هر روز آرزو مي كند.پس از هيچ نمي ترسد.
علاوه بر اين او از يكي از بزرگترين قيود بشري آزاد است.حتي من كه هميشه
از آن قيد بيزار بوده ام، و فريادم ((برهنه شو)) است، از برهنگي مي ترسم.چه
برهنگي احساسي و چه جسمي . چون طرد شدن را به دنبال دارد.اما او از اين هم
نمي ترسد.
پس من چنان بودن را تاييد ميكنم.
وحتي آرزو.